تبليغاتX
چهارده ترم زندگی ...

رفتم بیمارستان "الف" (بیمارستان مخصوص بیماران روانی)٬ قراره درمورد یه تحقیق با دکتر "الف" صحبت کنم٬ دکتر توی یه جلسه است و من مجبورم برای دیدنش یک ساعتی رو توی اتاق انتظار بشینم...

نشستم و دارم با موبایلم خودمو مشغول میکنم٬ اتاق انتظار یه اتاق کوچیکه که از سالن اصلی بخش بستری زنان با یه تخته ی فیبری جدا شده!! تخته ای که تا سقف نرسیده! و صدا به وضوح از اونور شنیده میشه!! نشستم که صدای یه خانم پرستار رو از اونور می شنوم که گویا خطاب به یکی از مریضا میگه: "خانم "ک" بیا می خوای باباتو ببینی ٬ بیا"... صدای یه دختر جوون میاد : "بابا! بابا! ...چرا در رو بستن؟! چرا نمیذارن بیای تو؟!... بابا! بابا!" ...صدای دختر تبدیل میشه به گریه و داد و شیون: "بابا! بذارین بابامو ببینم... من نمیخوام اینجا باشم! از همتون بدم میاد! بذارین بابامو ببینم..." ... نشستم و مو به تنم سیخ شده! تحمل اینو ندارم که یکی اینجوری باباشو صدا کنه... یه خانم دکتر که از توی جلسه صدای جیغ و داد دختر رو شنیده پامیشه میاد از توی اتاق انتظار زنگ میزنه به اونور و به پرستار میگه اجازه بدن که بابای دختره بیاد تو!... گویا اجازه میدن! صدای بابا گفتن دختر آروم میشه و صدای گریه هاش یه جورایی مبهم میشه مثل اینکه سرشو گذاشته باشه روی چیزی! کاملا میشه فهمید که سرش روی سینه ی باباشه! الان توی بغل باباشه٬ اروم اروم گریه میکنه و ناله میکنه که چقدر از اینجا بدش میاد....! .... نشستم و به خودم و بابام فکر میکنم!! اینکه وقتی توی بغل بابام گریه میکنم چقدر اروم میشم! اینکه وقتی بعد از مدتها میبینمش چقدر سبک میشم! اینکه وقتی بغلم میکنه چقدر همه چی عالیه! و اینکه وقتی من ناراحتم چه غم بزرگی توی چشمای بابامه!!! ... توی اتاق انتظارم٬ به جز خانم منشی٬ یه خانومی هم کنارمه که اونم منتظر دکتره٬ و آقای خدماتی هم داره چایی میریزه... و من بیخیال آدمای دور و برم یه دستمال از توی کیفم درمیارم و جلوی چشمای متعجب همه اشک میریزم و اشک میریزم!!!! ... و به این فکر میکنم که این دیگه چه مدلشه که باید بستری بشه وقتی با دیدن باباش این همه آرومه!!!

نشستیم به انتظار که یه مردی وارد میشه٬ تلو تلو میخوره با یه دستمال سیاه محکم سرش رو بسته٬ پاشنه ی کفشش رو خوابونده و میخواد بی اجازه بره وسط جلسه که منشی نمیذاره و اونم داد و هوار مختصری راه میندازه که حالم خیلی بده و...بعدم میبینه فایده ای نداره و اونم میشینه به انتظار!!! و من به این فکر میکنم که واقعا چه اشکالی داره ۲ ثانیه آقای دکتر رو صدا کنن بیاد بیرون وقتی حال مریضش اینقدر بده؟!!!  آقاهه مرتب ناله میکنه٬ خانوم کناریم یه نگاه به دفترچه ی دست آقاهه میکنه و بهش میگه: "جانبازی؟"... که آقاهه شروع میکنه به درد دل کردن! که ۱۹سالش که بوده رفته جبهه و اونجا به قول خودش "موجی" میشه! پیش همه ی روانپزشکای ایران رفته بوده و حالا هم ۵ ساله که پیش دکتر "الف" میاد! ۱۴ سال هم توی بیمارستان بستری بوده!! گفت که حالش با داروها بهتر میشه اما همینکه یه استرس کوچیک بهش وارد میشه دوباره سردرد کشنده ش شروع میشه٬ مثلا دیشب با خانومش بگو مگو داشته و امروز حالش خرابه!! و باز نالید که خانومش تومور مغزی داره٬ ۴ تا دختر داره که اونا هم به خاطر شرایط توی خونه حال روحی خوبی ندارن٬ و آخر هم اینکه بیمه پول این قرصهایی رو که می خوره نمیده و...! ... مونده بودم واسه کجای زندگی این مرد باید گریه کنم! همش درد بود!!!

نشستیم٬ خانومه از من میپرسه: "شما هم مریض دارین؟" میگم که نه٬ دانشجوام!... میگه: "میخوای این رشته(روانپزشکی!) رو ادامه بدی؟" میگم که اگه بشه اره! این رشته رو دوست دارم!... با توجه به اینکه اشکامو دیده میگه: "خیلی سخته! ولی عادت میکنی!" و من باز میترسم از این "عادت کردن"!!! آخر خانومه یه نگاه مادرانه بهم میکنه و میگه: "خدا صبر و طاقت بده به همه ی این دکترا"... نمی دونم منم شامل حال دعاش میشم یا نه!!!

آقاهه هنوزم بیقراره... میره و میاد و سیگار میکشه!...گاهی میشینه و درد دل میکنه! بعدم یواشکی به من میگه: "میدونی! این دکترا قدر "خر" هم حالیشون نیست"!!!!! خنده م گرفته!!!

 دارم به خیلی چیزا فکر میکنم٬ به جایی که هستم٬ به درد مردم٬ به این رشته٬ به ادامه دادن٬ و بیشتر از همه به تحمل و طاقت نداشته م و انصراف!!! دارم فکر میکنم که جلسه تموم میشه و انتظار به سر میرسه......!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:42  توسط شاید یه پزشک! | 

وقتی چهار نفری با هم میشینیم سر یه سفره و ناهار میخوریم٬ وقتی عصر از خواب پامیشم و یه ظرف خربزه یا انگور آماده بالای سرم گذاشته!!، وقتی بابام از یه گوشه ی خونه شروع میکنه به تعریف یه ماجرا و ما از هرجای خونه دورش جمع میشیم و با خنده ها و تعریفاش میخندیم، وقتی داداشی چپ و راست یواشکی ازمون عکس میگیره و بعد میشینیم با هم به مسخرگی عکسها میخندیم!!، وقتی شب مامانم میخواد بخوابه و من میرم چهار زانو وسط رختخوابش میشینمو حرف میزنم و نمیذارم بخوابه!، وقتی بعد از بیست و دو سال هنوزم نصف شبا توی خواب دستای بابام رو حس میکنم که داره مثل هرشب پتو رو روی گردن و کمرم مرتب میکنه!!، وقتی... وقتی این لحظه های ساده و دوست داشتنی اتفاق می افته توی اوج لذت بردنم یه دفعه یه موج منفی از ذهنم میگذره که دوباره باید برم دانشگاه و خوابگاه و دوباره دلم واسه این لحظه ها تنگ میشه!!!

اما یه چند روزه که دارم این موجهای منفی رو دور میریزم! دارم دختر خوبی میشم!!! این کار رو میکنم که: اول سعی میکنم که از اون لحظه کاملا لذت ببرم و اون لحظه رو توی قلبم موندگار کنم و بعد آروم به دانشگاه و خوابگاه فکر میکنم، و وقتی عاقلانه و بدون دلگیری قبلی (!) بهشون فکر میکنم میبینم اونجا هم لحظه های خوب زیاد هست که الان دلم براشون تنگ شده!!! مثلا وقتی که با "ت" حرف میزنیم و مرتب به این نتیجه میرسیم که چقدر احساسمون شبیه همه!، یا وقتی با "ع" میریم لب حوض خوابگاه میشینیم و از هر دری حرف میزنیم و وقتی یه جمله رو باهم میگیم واسه کشیدن موی همدیگه داد و هوار و خنده ای راه میندازیم که دیدنیه!!، یا وقتی توی اوج استرس با "ب" همدیگه رو دلداری میدیم که استرس نداشته باش!!، یا وقتی "س" بی مزه ترین ماجرای دنیا رو بقدری بامزه برام تعریف میکنه که دو ساعت با هم میخندیم و تازه من تا دو روز دیگه هی یادش میافتم و میخندم!!، یا وقتی از تنهایی و استقلال خودم غرق لذت میشم!، حتی واسه شب بیداری امتحانات هم دلم تنگ شده!، و واسه امتحانای پر از استرس عملی و لحظه های عاشقی که توی استرس رسوا میشن!!! و... و لحظه های خوب دیگه ای که الان واسه دوباره تجربه کردنشون ذوق و شوق "رفتن" دارم!!! و ممنون پاییزم!!!

 

به امید روزهایی سبز...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:53  توسط شاید یه پزشک! | 

علوم پایه هم تموم شد !!!

واقعا که نمی دونم من چرا آدم نمیشم بشینم یه بار درست درس بخونم!! اونقدر بد درس خوندم که دیدنی بود! مسافرتهای همه رو کنسل کردم که مثلا امتحان دارم٬ آخرشم مامانم در اومد گفت: "با این درس خوندنت ما می تونستیم ۶ دور ایران رو بگردیم و برگردیم" !!! درس نخوندم و این شد که الان با یه نمره ی افتضاح لب مرزی میرم فیزیوپات!!!

 

امتحان که دادیم توی راه برگشت به خونه کلی فکر کردم و کلی خاطره های خوب و بد جلوی چشمام رفتنو اومدن که مال دفتر خاطراتن! ولی یه چیزی یادم اومد که خواستم اینجا بنویسمش:

همین ترم ۵ که گذشت ما درس انگل شناسی داشتیم٬ که یه قسمت این درس حشره شناسی بود٬ یه استاد عالی هم داشتیم! استاد گاهی سر کلاس بهمون فیلم حشرات رو نشون میداد! یه روز بهمون یه فیلم نشون داد که من می خواستم همون سر کلاس گریه کنم!!!... یه پیرمرد بود که به خاطر اینکه از توی گوشش کرم میومد بیرون اومده بود بیمارستان!!! خوب اینجا اصولا پزشکا باید تشخیص میدادن که میازیش گوش داره و به قول استاد چند قطره روغن می ریختن توی گوشش تا همه ی اون لاروها بیان بیرون و پیرمرده بره خونشون! ولی تشخیص ندادن و......اول پیرمرده بیچاره رو خوابوندن با پنس(!) افتادن به گوش بدبخت و از توش لارو میارن بیرون! اینا به کنار بعد تازه فکر میکنن که به یه مورد نادر رسیدن لاروها رو میریزن توی شیشه همون بالا سر پیرمرده شروع میکنن باهاشون عکس میگیرن!!! و غش غش می خندن!! و دوباره ادامه میدن! به یه جایی که میرسن خون از گوشش میزنه بیرون! یکیشون داد می زنه دکتر فلانی رو خبر کنین پرده ی گوشش پاره شد!!! و دیگه فیلم قطع میشه! پرده ی گوشش رو پاره کردن درمانشم نکردن!... دوباره نشون میده که پیرمرده چند وقت بعدش مراجعه میکنه که این بار کارش به اتاق عمل میکشه گوشش رو کلا باز میکنن که لاروها رو بیرون بیارن! حتی استاد میگفت گویا استخوان ماستوئیدش هم پر از لارو بوده!!!

خدای من! باورم نمیشد!! میخواستم گریه کنم!! هر موقع که این فیلمه یادم میاد دعا میکنم که دکتر بی سواد نشم و اگه هم بیسواد شدم لااقل اونقدر بی شعور نشم که با درد مردم عکس بگیرم و غش غش بخندم!!!!

 

 * واسم خیلی جالب بود که من توی پست قبل اونهمه از همه چی نالیده بودم ولی همه توی نظراشون فقط درمورد چادر نوشته بودن!!!! نمیدونم چرا! واقعا جالب بود! باید بگم اونجا چادر پوشیدن اذیتم میکنه ولی خیلی کمتر از بقیه ی اون چیزایی که نوشته بودم!!! بقیه ی چیزا بیشتر اذیت میکنن!

و در مورد اینکه دارم فقط چیزای منفی رو میبینم حق با شماست اون روز که اونا رو می نوشتم حالم بدجوری گرفته بود! اونجا همونقدر که چیزای بد هست چیزای خوب و آدمای خیلی خوب هم هستن حتی خوبیها بیشترن!! ولی گاهی دلم جوری میگیره که فقط چیزای بد یادم میاد!! بهرحال ۲-۳ روز مونده به امتحان علوم پایه ثانیه به ثانیه میشمردم که برسم "همونجا" و همه رو ببینم اونقدر که دلم واسه همشون٬ خوب و بدشون تنگ شده بود!!!

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط شاید یه پزشک! | 

هنوز خونه هستم و خوشحالم!

خوشحالم که توی خوابگاه نیستم دانشگاه نیستم!!!... اونجا نیستم که فقط به خاطر اینکه چادر می پوشم استاد جواب سلامم رو نمیده! اونجا نیستم که فقط به خاطر اینکه آرایش(از نوع شدید!!) نمیکنم تحویلم نمیگیرن!!! اونجایی که وقتی می فهمن از منطقه ی ۳ اومدم چپ چپ نگام می کنن!!! اونجا که فقط چون ته لحن صدام میگه که لهجه دارم فکر می کنن دارم  غیر قانونی حرف می زنم!!! اونجا که فکر می کنن چون از منطقه ی ۳ نیستن پس حتما خیلی از همه مهم تر هستن!!! اونجایی که اگه یه پسر بیاد و ازم بخواد یه جایی از درس رو براش توضیح بدم اونقدر چپ چپ نگاهمون می کنن که دیگه توبه می کنیم کنار همدیگه رد بشیم! و تازه فکر می کنن خیلی سطح فرهنگ بالایی دارن!!!!... اونجایی که فکرش هم بغض میاره توی گلوم....

خوشحالم که اونجا نیستم.... و بغض دارم که باید دوباره برگردم  همونجا....!!!!

 

** وقتی دیدم که پدر پست "خداحافظی" گذاشته خیلی ناراحت شدم٬ نوشته هاش رو دوست داشتم و رفتنش رو نفهمیدم (درست مثل اینکه نفهمیدم چطوری صاحب اون نوشته ها از خون دیدن خوشش میاد!!!) رفتنش رو نفهمیدم ولی دوست داشتم اینجا بنویسم که خیلی دوست داشتم بازم بنویسه دوست داشتم بازم بدون اینکه بشناسیمش و یا حتی یه بار دیده باشیمش ۳-۴ نفری همکلاسی ها توی سلف٬ توی راه خوابگاه٬ سر درس خوندن و ...درباره ی نوشته هاش بحث کنیم!!! و یا بازم من یه شب مثل شب امتحان بهداشت ترم ۳ نصف شب با کلی جزوه ی نخونده بشینم واسه "س" یکی از پستهاش رو از حفظ بخونم و گریه کنم!!!! دوست داشتم... ولی هرچی دوست دارم نمیشه!!! ...فقط می تونم بگم خداحافظت پدر...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:31  توسط شاید یه پزشک! | 

می خواستم دیگه اینجا ننویسم! آخه همیشه دفتر خاطراتم رو به اینجا ترجیح دادم ولی نمی دونم چرا یه دفعه دلم واسه اینجا تنگ شد!! بعد کلی فکر کردم چی بنویسم! اینو می نویسم یه کم باهم بخندیم!!! :

توی تعطیلات عید که بود٬ توی اوج دید و بازدیدا و مهمونیا "ل" (دخترخاله جونم) اینترن بخش زنان بود و باید ۴شب کشیک وایمیساد و چون توی دانشگاه یه شهر دیگه غیر از شهر خودمون درس می خونه و راه طولانیه٬ یعنی عملا گند زده میشد به تعطیلات عیدش!! کلی غصه داشت...به هر دری زد نتونست کشیکاشو بفروشه...حالش خیلی بد بود... منم واسه اینکه زیاد غصه نخوره گفتم گند میزنم به تعطیلاتمو همراهش میرم!!!!! خلاصه همراه دختر خاله راهی شدیم و تازه روپوشمون رو هم برداشتیم!!!!

اولاش که توی پاویون بودم و مثل این بچه مثبتا مینشستم نماتدشناسی خوندن!!! تا اینکه عصر روز سوم "ل"  زنگ زد بهم که : "داره یه بچه به دنیا میاد می خوای بیای ببینی؟" !!!!!!! منم با اعتماد به نفس کامل گفتم اووومدم!!!!.... تا اومدم لباس بپوشم و بند کفش ببندنمو خودمو به بخش برسونم اونقدر طول کشید که وقتی رسیدم دم در اتاق زایمان صدای گریه ی بچهه بلند شده بود!!!!! خلاصه به دنیا اومدنشو که ندیدیم!! همین که پامو گذاشتم توی اتاق حس کردم داره حالم بد میشه!!! "ل" بهم گفت :"الان باد جفت رو دربیارم بیا ببین"!!!... یه ۳ ثانیه بعدش!! دیدم داره دست و پاهام یخ میکنه! حالت تهوع! افزایش بزاق!! و یه جورایی کاهش دید!!!! وایسادم به خودم تلقین کردن که چیزی نیست دختر! خودت باید دو سال دیگه همین جا وایسی کار "ل" رو انجام بدی! وایسا!... اما دیدم نخیر نمیشه!!! الانه غش می کنم میفتم روی دست "ل"!!!!!

از اتاق زدم بیرون!! چشام سیاهی میرفت!! دستمو تکیه دادم به دیوار سالن و کشون کشون راه افتادم!!! همه جا رو سیاه میدیدم فقط نوری که از پنجره ها میومد مثل یه سفیدیه خیره کننده ی بد می زد توی چشمام!! تا حالا اینجوری نشده بودم! حالم خیلی بد بود!!! به زور رسیدم پاویون و مثل جنازه افتادم روی تخت تا "ل" اومد!!!!

آقا چشمتون روز بد نبینه شب "ل" زنگ زده به شوهرش هی تعریف میکنه از من و میگه:" فقط یه بند ناف دید فقط یه بند ناف! نه بچه رو دید٬ نه جفتو٬ حالش بد شد!!!" هی میگن و با شوهرش می خندن!!! ( من بیچاره!!!) بعدشم که دیگه تلفن مامان و خاله و اینو اونو  هی خنده و خنده!!!

خلاصه اینم از ما!!! تا آخر تعطیلات ٬ تا خود روز سیزده بدر همینجوری مضحکه ی خاص و عام بودم!!! روز سیزده بدر شوهر خالم از اون ور باغ داد میزنه جلوی این همه آدم میگه :"تو مطمئنی می خوای بازم به این رشته ی درسی ادامه بدی؟"!!!!!

خلاصه که آبرویی از ما رفت که نگو!!! خب چیکار کنم به خدا خیلی چندش آور و دردناک بود!!! واقعا دردناکه یکی جلوت درد بکشه و نتونی کاری بکنی! تازه ناله ی اون زنایی که توی لیبرهای اطرافش بودن که دیگه هیچی !!!! منه ترم پنجی مگه چقدر طاقت دارم ؟!!!!

 

یه سوال: شماها روز اول که رفتین توی بخش زایمان چه حالی داشتین؟!!(اگه رفتین!!)

 

و در آخر...ترم پنج هم تموم شد!!... علوم پایه داریم و حس درس خوندن نیست!! دعا کنین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:35  توسط شاید یه پزشک! | 
عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خم آن کودکانه های مورب

روی فراموشی فراغت یک عید

داد زدم:

                       " به٬ چه هوایی! "

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:36  توسط شاید یه پزشک! | 

به من دل بست ... به او دل نبستم... از من دل برید...!!!

همه چیز به روال عادی برگشت!!!

 

نمی دانست چرا دل بسته... نمی دانست چرا دل نبسته ام... نمی دانست چرا دل بریده...!!!

همه چیز به روال عادی برگشته بود!!!

 

نمی دانستم چرا دل بسته... می دانستم چرا دل نبسته ام... نمی دانستم چرا دل بریده...!!!

مهم نبود و مهم نیست! همه چیز به روال عادی برگشته است!!!

 

و این بار به رسم پدر! :   .... فرهاد – خواننده ی همیشه دوست داشتنی من -  می خواند :

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه،  بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس  توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:55  توسط شاید یه پزشک! | 

تمام شد! ترم چهار هم تمام شد!!!

شب های امتحان همیشه مشکلات زیادی دارند اما یک چیز این شبها را خیلی دوست دارم...اینکه  تازه متوجه می شوم که چه پتانسیل بالایی برای خیلی از کارها دارم!!! مخصوصا برای بیداری کشیدن!!!!

 

بازهم با ساکی پر از کتاب و جزوه برگشته ام.... و باز هم ترس همیشگی من....:

جزوه و کتابها مرتب زیاد و زیاد تر می شوند بدون اینکه هیچ اطلاعات "مفیدی" به اطلاعات قبلی من اضافه شود!!! ... می ترسم با همه ی وجودم می ترسم "پزشکی بی سواد بشوم...."  !!!

 

 

و... ممنون که مطالب رو می خونین و نظر میذارین٬ اینبار واستون جواب گذاشتم اگه دوست داشتین ببینین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:32  توسط شاید یه پزشک! | 

استاد "ز" بازم سر کلاس بحث تفاوت زن و مرد رو پیش کشیده و بچه ها رو به جون هم انداخته! استاد داره چرت و پرت میگه، پسرا بیشتر و دخترا از همشون بیشتر!! و من آروم دارم به حرفای تکراری و مسخر ه گوش میدم!

تا اینکه بحث میرسه به درصد قبولی کنکور و دخترا دارن حرص می خورن که پسرا دارن حقمون رو می خورن! و استاد مخالفت میکنه که اوضاع خیلی هم خوبه!

و من به جای همرنگی با بقیه ی دخترا  اینبار میشم "رسوای جماعت" و از وسط کلاس صدام درمیاد که:" اتفاقا دولت از خیلی وقت پیش باید یه همچین کاری رو میکرد"!!

توی یه لحظه ی ممتد نگاه های دخترونه ی عصبانی رو روی صورتم حس می کنم! نگاههایی توی مایه های :"دختره ی دیوونه با این حرف مسخره"... "تو یکی دیگه خفه شو"... "امل بی فکر"... "پاشو برو بیرون از کلاس"....!!!!!

و من زیر نگاهها همچنان ادامه میدم که :"بله استاد٬ ما دخترا خودمون باید بریم کنار که پسرا بیان کار کنن آخه همه می دونیم که مرد اگه کار نکنه مریض میشه"!!

بچه ها دیگه بهم فرصت ندادن و شروع کردن به گفتن اینکه "اگه می تونن درس بخونن بیان دانشگاه"  "ما بریم کنار که یه مشت پسر تنبل و درس نخون بیان دانشگاه که چی؟"  "مگه ما چیمون از پسرا کمتره"....!!!!

و من دیگه نتونستم حرفی بزنم (منو یه جورایی خفه کردن!) و نشد منظورمو بگم...:

 

من خودم یه دخترم! هیچ وقت با کار کردن یه زن بیرون از خونه مخالف نبودم! مامان من خودش معلمه و من مطمئنم هر کس دیگه ای جای اون بود نمی تونست اینقدر خوب و دقیق و با علاقه و البته مفید از عهده این کار بربیاد... اما حرف من چیز دیگه ای هست....

من میگم اگه یه پسر که رتبه ی بدتری داره مثلا پزشکی قبول میشه و یه دختر با رتبه ی بهتر قبول نمیشه جامعه ضرر نمیکنه! من همین الان دارم می بینم که توی کارای عملی پسرا چقدر بهتر از دخترا هستن و از خیلی از دکترا هم شنیدم که توی بیمارستان توی یه لحظه ی اورژانسی یه دختر چقدر می تونه هول بشه و نتونه درست عمل کنه و یه پسر چقدر می تونه به خودش مسلط باشه و درست عمل کنه... درسته خیلی از دخترا بهتر از خیلی از پسرای دیگه کار می کنن ولی اکثریت عکسه این مورده!

من میگم اگه یه زن نتونه بیرون کار کنه می تونه توی خونه کار کنه بدون اینکه مشکلی پیش بیاد اما اگه یه مرد مجبور بشه توی خونه کار کنه یا اصلا کاری نداشته باشه مریض میشه! مرد رو واسه کار ساختن بدون کار دووم نمیاره!

من نمیگم کار کردن زن بیرون از خونه بده یا اینکه زن از پسش برنمیاد ...نه، اصلا... من فقط میگم اولویت کار با مردها ست! همین!

 

و متاسفم که همکلاسی های خودم و خیلی از زنهای دیگه فکر می کنن آفریده شدن واسه اینکه ثابت کنن از مردها بهترن!! اصلا گیریم ثابت هم کردن که چی؟! واقعا بهتر بودن یه زن از یه مرد یا یه مرد از یه زن چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟!... خدا ما رو آفریده که با هم زندگی کنیم... "باهم"....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:24  توسط شاید یه پزشک! | 
به من گفتند تا می توانم قبل از امتحان علوم پایه سر کلاسها غیبت کنم! گفتند از فرصتها استفاده کنم!! گفتند اینجا که میشود غیبت کنیم غیبت کنم که دیگر بعدها نمیشود! به قولی سفارش کردند که کلاسها رو بپیچونم یا به عبارتی دودر کنم!!!!

 

ولی من...

همه ی کلاسها رو میرم! آن هم سر وقت! حتی سر کلاس عمومی ها! حتی اخلاق و انقلاب!! اگر هم مجبور شوم گاهی غیبت کنم من می مانم و عذاب وجدان بیچاره ام!!!

به نظر من حالا و اینجا وظیفه ام همین است پس باید به آن عمل کنم هرچند گاهی بی فایده باشد! با خودم می گویم اگر دیر سرکلاسی حاضر شوم عادت می کنم که دیر بروم٬ عادت می کنم و فردا و فرداها هم دیر میروم٬ هرجایی که باید بروم دیر می روم حتی جاهایی که خیلی فایده دارند! دیر می روم و به من گفته اند و یاد داده اند دیر آمدن یک  "دکتر" خطرناک است! می ترسم روزی شاید یک پزشک شوم و عادت کرده باشم به دیر آمدن!

می ترسم... نمی خواهم دیر برسم به جایی که باید باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:16  توسط شاید یه پزشک! | 
پسر است... پزشکی می خواند... تازه سیگاری شده است!

دلیلش: درسها سخت است! شبهای امتحان که فشار زیاد است سیگار می چسبد!!!

 

دختر است... داریم با هم پشت یک میز درس می خوانیم... شب امتحان است و فشار زیاد... به من می گوید دلش خیلی الکل می خواد... چشمانم از تعجب گرد شده!... الکل می خواهد!

دلیلش: فشار روی اعصابش زیاد شده... درس مشکل است! الکل مغزش را باز می کند!!!

 

شادم! فشار برای من هم گاهی زیاد می شود٬ به مادرم تلفن می کنم٬ آرام می شوم!

 و شادم که روحم آنقدر آزاد است که نخواهم با سیگار و الکل در تنم برایش جا باز کنم!!! و دنیایم آنقدرها کوچک نیست که با سیگار و الکل بخواهم مشکلی را حل کنم!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:21  توسط شاید یه پزشک! | 

تموم شد! ترم سه هم تموم شد!!!

 کلی غر زدم! همش داشتم غر می زدم که دلم تنگه٬ خستم٬ درسا سخته و ... و حالا که اومدم خونه دارم به این فکر می کنم که چه دنیای کوچیکی دارم!!!

اون مادری که ده ساله دکترا دارن بهش میگن که پسرش یه نوع نادره بیماری رو داره و اسکیزوفرنیش خوب شدنی نیست٬ اون پدری که پسر ده سالش توی صف پیوند کبده و معلوم نیست چند برابره مهلت زنده بودنش باید صبر کنه تا نوبتش برسه٬ اون بیمار سرطانی که دکترا ازش قطع امیدن٬ اون دختری که می دونم حتی اگه بره خونه هم مامان و بابایی نداره که دلتنگیشو ببرن.... اینا کی دغدغه و استرسشون تموم میشه٬ اینا کی خستگیشون تموم میشه٬ اینا کی دل تنگشون شاد میشه؟؟؟... اینا کی غر میزنن؟ اینا چطوری تحمل می کنن؟

به این فکر می کنم که استاد "ف" چقدر خوب گفت که ما عادت نداریم که تحمل کنیم ما فقط عادت داریم که غر بزنیم!!!

خسته بودم٬ دلم تنگ بود٬ درسا سخت بود٬ ولی باید بیشتر از این تحمل می کردم و نکردم...

 

دلم می خواد اونقدر بزرگ بشم که این مشکلات کوچیک خستم نکنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:23  توسط شاید یه پزشک! | 

از خوابگاهمون نفرت دارم! چون اونجا برام دلگیرترین جای دنیاست!... اما اتاق ۳۱۸ رو دوست دارم! چون وقتی دلم تنگه میرم اونجا! چون گریه هام اونجاس٬ چون بهترین خنده هام اونجاس٬ چون... چون "ع" اونجاس!!

اولین روزی که رفتیم دانشگاه٬ بهمن ٬۸۵ روز دوشنبه٬ سر کلاس فیزیک پزشکی بود... وقتی داشتیم خودمونو معرفی می کردیم استاد هی داد میزد٬ التماس میکرد٬ بلندتر بلندتر! وقتی نوبت "ع" رسید همچین خودشو بلند و با اعتماد به نفس معرفی کرد که همون موقع برگشتم به "میم" که کنارم نشسته بود گفتم "وای چقد باحاله من با این حتما دوست میشم" !!! ..همون روز اول به دلم نشست ... نمی دونم چطوری با هم دوست شدیم ولی دوست شدیم... با هم خیلی فرق داریم خیلی ولی واقعا دوستیم... اعتماد به نفسشو دوست دارم٬ ابراز احساس صادقانه اش رو دوست دارم٬ اینکه در اوج غرورش صمیمی ترینه رو دوست دارم... و دوستش دارم به خاطر حرفی که اون شب زد...:

 

بازم طبق معمول دلم گرفته بود و پیشش بودم٬ حرف می زدیم از هر دری٬... تا اینکه حرفم کشید به اسکیزوفرنی و باز اشکای من.... دلداریم داد٬ مثل همیشه خیلی قشنگ...اما حرفایی زد که تا عمر دارم یادم نمیره...

از اسکیزوفرنی رسیدیم به بقیه ی بیماریا٬ به درد و رنج بیماریا٬ به بیمارستان٬ به دکترا و...

گفت: "به نظرم مهمترین چیز واسه یه دکتر نظمه٬ یه دکتر اول از همه چی باید نظم داشته باشه٬ اگه یه دکتر نظم نداشته باشه موقعی میاد که باید باشه و نیست٬... باید باشه و نیست و این یعنی فاجعه... یه دکتر وقتی جایی که باید نباشه این یعنی به احتمال خیلی زیاد به وجود اومدن یه حادثه ای که جبران نداره...هیچ وقت...."

گفت: "اگه برای نمره اش ناراحت میشه٬ به خاطر خود نمره نیست٬ به خاطر اینه که ناراحت میشه که چرا مطلبی رو بلد نبوده٬ مطلبی رو بلد نبوده که شاید یه روزی یه جایی اطلاعاتش لازم میشه!..."

 

به داشتن دوستی مثل اون افتخار کردم٬ خدا رو شکر کردم که دارمش٬ فکرش رو تحسین کردم٬ و تا عمر دارم حرفی رو که زد یادم نمیره٬ و سعی می کنم همیشه آویزه ی گوشم باشه...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:20  توسط شاید یه پزشک! | 
دکتر "ف" سر کلاس زبان همیشه حرفای قشنگی می زنه٬ اینبار می گفت:

 

همیشه لازم نیست برای موفق بودن یه قله باشین! می تونین "دره" باشین!!

یه دره ی عمیق٬ یه دره ی خیلی عمیق...

                                 هر چی عمیق تر٬ امواجتون پر خروش تر...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:5  توسط شاید یه پزشک! | 
سر کلاس زبان انگلیسی استاد "ف" برامون از سختیهای آینده میگه٬ از فشارهای روحی٬ میگه به مریض فقط آناتومی نگاه کنین و درمانش کنین٬ دیگه نمیشه بشینین برای مریض دل بسوزونین و گریه کنین....

ساعت بعد سر کلاس فیزیولوژی صدای شیون یه زن میاد٬ معلومه باز یکی توی بیمارستان فوت شده ... مو به تنم سیخ شده٬ دیگه نمی تونم چیزی بنویسم٬ دیگه هیچی نمی فهمم... صدا قطع شده که "میم" ازم می پرسه: "هنوزم صدای شیون میاد؟" ...جواب میدم نه... میگه: "ولی من هنوز توی گوشم صداشو می شنوم" ... اون حالش از من بدتره...

عصر داریم از دانشگاه بر می گردیم.... یه جمع گریون می بینیم که وسطشون یه زن با صدای بلند داره جیغ می زنه و هیچ کس قدرت آروم کردنش رو نداره... "میم" همونجا میخکوب میشه و دیگه نمی تونه راه بره.... و من قدرت وایسادن ندارم٬ به سرعت  از اونجا دور میشم...

فردا صبح دارم میرم دانشگاه یه پسر جوون داره با گوشی حرف میزنه و گریه میکنه: "دیدی حسین چه بدبخت شدم٬ دیدی تنها شدم٬ دیدی نفسم رفت٬ دیدی کمر مامانم شکست٬ دیدی بابام واسه همیشه خوابید..."

تا دانشگاه اشک می ریزم...

 

همه ی اینا روی اعصابم راه میره... همه روحمو پرپر میکنه... اما یه فکر دیگه بیشتر عذابم میده... یه ترس...

ترس از اینکه چند سال دیگه توی بیمارستان راه برم و مرگ یه نفر اونقدر برام عادی بشه که اشکمو درنیاره... می ترسم... می ترسم از روزی که نسبت به مرگ بی تفاوت بشم...

حاضرم همه ی فشارهای روحی رو تحمل کنم٬ ولی سنگدل نشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:56  توسط شاید یه پزشک! |