تبليغاتX
چهارده ترم زندگی ...

شاید قبلی رو خیلی ناامیدانه نوشتم، این چند روزه دارم به این فکر میکنم که زندگی اینقدرام بد نیست!

هنوزم خیلی چیزای خوب میشه پیدا کرد که این کلبه ی تاریک رو روشن تر کنه!

هنوزم بعد از 5سالی که اینجا بودم هرشب مامان بهم تلفن میکنه و کلی باهم حرف میزنیم و من حتی یه شب رو بی صدای مامان نگذروندم! وچی بهتر از حرف زدن با مامان میتونه آرومم کنه؟!

هنوزم وقتی از همه چی کلافه م وقتی دلم تنگه، بابا بهم تلفن میکنه و برام آواز میخونه!!! و چی بیشتر از صدای بابا می تونه شادم کنه؟!

هنوزم همیشه با ماری و مرضیه ایم اونقدر همیشه که اسمهامون رو اشتباه میگن! وچی بیشتر از این باهم بودنمون میتونه تلخی غربت رو شیرین کنه؟!

هنوزم وقتی دلم میگیره مریم مثل یه مامان به حرفام گوش میده و آرومم میکنه، ویه هم اتاقی مگه میتونه بهتر از این باشه؟!

هنوزم خدایی رو دارم که خیلی وقتا بهم یاد داده که سیبی که از دست دادم مهم نیست! وچی بیشتر از یه درخت سیب میتونه امیدوارم کنه؟!

بهرحال زندگی شاید همیشه کامل کامل نباشه ولی میتونم بگردم و خوبیهایی توش پیدا کنم که بتونه زنده نگه م داره! وهنوز بهونه هایی هستن که بخوام به خاطرشون "زندگی" کنم!

و دارم فکر میکنم که زندگی مثل قهوه ست، تلخ! شاید برای من الان خیلی خیلی تلخ!! ولی دارم میبینم که خدا برام شیر و شکر گذاشته که شیرینش کنم!!!! و چی میتونه بیشتر از این منو خوشبخت نگه داره که قهوه رو همیشه با خدا میخورم و این با خدا بودن قهوه رو شیرین میکنه حتی اگه خودش تلخ تلخ باشه!!!!

   دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره      ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره

اما بازم به خودش میادو سوسو میزنه       باز حیاط خلوت سینه مو جارو میزنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 10:15  توسط شاید یه پزشک! | 

از دوره ی استیجریم یه سال گذشت... یک سال... یک سالی که دلم میخواد تموم لحظه هاش رو، همه ی لحظه به لحظه ش رو به جز وقتایی که درس می خوندمو پاک کنم!!! همه رو از فکرم از خاطره هام از زندگیم پاک کنم! کاش میشد پاکشون کرد!... همه رو! حتی یه لحظه ی خوب هم نداشتم که بخوام نگهش دارم! حتی یه لحظه!!!

مهر بود... رفتم خونه که مثلا روحیه بگیرم!... اومدم خونه و یه سررفتم پیش مردی که از همون بچگیم از همون وقتی که آدمارو شناختم برام اسطوره ی "مهربونی" بود... وکاش میشد پاکش کنم اون وقتی رو که روبروم نشسته بود و برام اززندگیش میگفت و اشک میریخت!!... وقتی تموم مهربونی دنیا اونقدر مظلومانه فقط به خاطر نامهربونی آدمای این دنیا جلوم اشک میریخت، وقتی یه "مرد" جلوم گریه میکرد حتم داشتم که دیگه هیچوقت کمرم زیر بار این غم راست نمیشه... کمر شکسته ام دیگه راست نشد...

آذر بود... باز رفتم خونه، به هزاران امید... اما نفسم برید وقتی بهم خبر دادن "محیا" دخترعموی خوشکل هفده ساله م دیگه ریه اش باهاش راه نیومده و دیگه محیایی نیست!... و کاش میشد پاکش کنم اون وقتی رو که مامان بزرگم عموم رو بغل گرفته بود وبابام و دوتادیگه عموهام بالاسرشون وایساده بودن و همه هق هق گریه میکردن... ومن چه جوری میتونستم اشک اینهمه "مرد" رو ببینم و نفسم بالا بیاد؟!... وقتی عموم سرش رو گذاشت رو شونه هام و گریه کرد حتم داشتم دیگه هیچوقت نفسم طعم زندگی نمیگیره... نفس همه مون طعم مردگی میده...

دی بود... روزایی که گشتم و دیدم خودمو گم کردم... اون "من" همیشگی نیستم!... به خودم نگاه کردمو دیدم آدمای دوروبرم مجبورم کردن نقابی داشته باشم که حالا دیگه خودم خودمو نمیشناسم!... آخه جایی که هستم "مهربون" بودن جرمه! زشته! عیبه! نقصه!... ومن وقتی مهربونم فقط یه خل ساده ی زودباورم! همین!... دلم واسه خودم تنگ شد... هنوزم دلم تنگه خودمه!!!

اسفند بود... به تمام معنا "خسته" بودم... نزدیک عید بود و من عاشق خونه تکونی ولی توی فرجه ی امتحان ENT بودم!!!... ازخونه تکونی محروم شدم!... وروزای آخر امیر دراز کشیده بود و فیلم میدید، مامان آرایشگاه بود، بابا آواز میخوندو توی باغچه گل میکاشت! ومن همچنان توی اوج خستگی درس میخوندم!!... لطیفه تلفن کرد که فیلم عروسیش آماده شده بریم ببینیم و من ازش میپرسیدم واسه عفونت گوش خارجی به جز قطره ی کلرامفنیکل دیگه چی تجویز میکنه!!!... کاش میشد یه کم از اون خستگیها رو پاک کرد و راحت تر درس خوند...

روز اول سال بود! عید بود... داشتم باخاله حرف میزدم و طبق معمول واسه مریضایی که دیده بودم غصه میخوردم!... از پیرمرد دیابتی وجوون ضربه مغزی شده وبدبختی این ونداری اون وازاین چیزا میگفتم!... که یهو دیدم دارم گریه میکنم و پابه پای من خاله و مامان هم روز اول سال نویی دارن گریه میکنن!!!... دیدم روز عیدی خفه بشم بشینم یه گوشه واسه همه بهتره!!!... کاش میشد همون اولین شب سال رو پاک کرد!... باگریه خوابیدم و کابوس دیدم! حتم داشتم شبای زیاد دیگه ای رو توی این سال باید اشک بریزم!... شبای کمی رو راحت خوابیدم...!

اردیبهشت بود... به هزار زور و زحمت یه کم انرژی جمع کرده بودمو داشتم مثل دخترای خوب درس خودمو میخوندم! کاری به کار کسی هم نداشتم! به هیچکسی هم بدی نکرده بودم!... اما نمیدونم چی شد که یهو یه نفر دلش خواست همه ی این انرژی رو یه جا ازم بگیره! وگند بزنه به کل زندگیم!... سه تا آخر هفته رو توی خوابگاه تنها شدم و دوروز آخر هفته ها رو فقط زار زدم!!!... کاش میشد تموم اون لحظه هایی که دلم براش سوخته بود و مثل یه مامان مثل یه خواهر بهش مهربونی کرده بودمو پاک کنم! آرزو میکردم میشد تموم لحظه هایی که باهاش حرف زدم رو پاک کنم!... خوشحال بودم که هیچوقت برام تفاوتی بابقیه نداشت، خوشحال بودم که هیچوقت فریب حرفا و احساسات دروغیش رو نخوردم، اما همینکه فهمیدم چقدر "احمق" تصور شده بودم حس کردم جای تموم مهربونیهایی که به پاش ریختم توی دلم یه چاه عمیق و خالیه!!! که هیچوقت پر نمیشه!!... به تمام معنا له شدم!... ولی بازم ازش ممنونم!!! چون هیچکس هیچوقت اینقدر قشنگ بهم یاد نداده بود که همه ی آدما لیاقت مهربونی رو ندارن! هیچکس بهم نشون نداده بود که واسه بعضی آدما فقط یه "آدم خوب" بودن کافیه لازم نیست واسه همه "فرشته" بود....

خرداد بود...دعا کردم تموم اون چیزایی که بهشون گقتیم "تفاوت عمیق"  پاک بشن!!! این تفاوت عمیق که نمیذاره باهم باشیم!... هرچند میدونم پاک شدن اینا هم مثل تموم اون لحظه ها محاله...

تیر بود... به این نتیجه رسیدم که نقشم توی زندگی مثل نقش پوشه ی other کامپیوتره!!!... توی تموم کامپیوترا یه پوشه ی other هست که چیزایی که با بقیه فرق دارن رو میذارن اونجا!... همیشه همه جا هست اما همیشه توی حاشیه! خودش مهم نیست و فقط وقتی میرن سراغش که با بقیه ی پوشه ها کارشون راه نیفته!... دقیقا مثل من!... با همه دوستم! اما بقیه فقط وقتی به یاد من هستن که حوصله شون سررفته و کاری ندارن!... بیچاره من!.... poor other folder ...!

مرداد بود... همه سعی خودشون رو کردن که بهم ثابت کنن که براشون چیزی بیشتر از یه "کرم سر قلاب" نیستم!!!!... وسعیشون نتیجه داد و من عمیقا درک کردم که توی اینهمه سال دوستی باهاشون چیزی بیشتر از این نبودم!... کاملا درک کردم که همه ماهیگیرن و یه هدف خاص مثل ماهی دارن و من بین اونا فقط یه کرم بودم سرقلاب این و اون!!!... درک کردم و له شدم، شکستم، خرد شدم، ازپا دراومدم و اینبار واقعا کم اوردم!... چقدر دلم به حال خودم سوخت!... کاش میشد تموم اون روزا رو پاک کرد...

شهریور بود... ماه رمضون، دل تنگ تنگ، شکسته و له شده و داغون، تنهایی عمیق، بخش پوست، رفتار آدمای دوروبرم، خدایی که ازش دور دور بودم، .... کاش میشد همه ش رو پاک کرد...!!!

رفتم خونه... چیزی عوض نشد!... فقط مدام به این فکر میکردم که چرا مامان و باباها اینقدر خوبن که آدم وقتی ازشون جدا میشه اینقدر دلتنگشون میشه!!!

باز اومدم دانشگاه... من و زندگی و بیمارستان!!... و هنوز چیزی عوض نشده!... کمرم شکسته، نفسم بوی مرگ میده، دلم واسه خودم تنگه، خسته ام، شبا گریه میکنمو میخوابم، مثل پوشه ی other م، هنوز سرقلابم، دلتنگم ... وهیچ چیزی رو نتونستم پاک کنم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 22:14  توسط شاید یه پزشک! |